تبليغاتX
سونات مهتاب

سونات مهتاب

 

صدای موسیقی ِ گرامافون فضای اتاق رو پُر کرده بود.

مرد سیگارش رو روشن کرد٬به گیلاس وُدکاش خیره شد٬گره کراواتش رو کمی شُل کرد سپس

آرام روی صندلی ِ لهستانی رنگ و رو رفته اش نشست و هر دوپاش رو روی میز گذاشت و زیر

لب تکرار کرد:je t'aime...

کات!

خوب نشد!دوباره میگیریم!کلمه  je t'aime رو غلیظ بگو!

مرد سیگارش رو روشن کرد٬به گیلاس ِ وُدکاش خیره شد٬گره کراواتش رو کمی شُل کرد٬نگاهش

رو به دوربین دوخت٬گیلاس ِ وُدکاش رو تا ته سرکشید:اَه چقدر تلخ بود................................

 

+نوشته شده توسط شبنم رضیئی | |

 

گفت: چرا وایسادی؟
گفتم: چون نمی تونم برم!
گفت: آخه تو که دغدغه ای نداری! یه آدم آزادی! یه آدم رها! بزن برو! به خدا اینجا جای تو نیست!
گفتم: می دونم، اما...
گفت: اما نداره. سقف این مملکت واسه امثال تو کوتاهه. حیف تو نیست؟
گفتم: حیف؟ شاید! اما قلبم واسه خیلیا تو همین مملکت میزنه. سرم رو خم می کنم تا به سقف مملکت نخوره. اینجوری صدای قلبم رو هم بهتر می شنوم...

+نوشته شده توسط شبنم رضیئی | |

 

اون روز وقتی با صدای بوق یک ماشین از خواب پرید،توی تخت خواب نشست،صورتش خیس عرق بود.به همسرش که در کنار او به خواب عمیقی فرو رفته بود نگاه کرد،به سرعت از تخت پایین آمد،زیر دوش آب سرد گذشته اش را یک بار دیگر مرور کرد،با تمام فرازو نشیب ها.

توی آشپزخانه،پشت میز،به فنجان قهوه اش خیره شد و سعی کرد خطوط صورت او را جزء به جزء تصور کند،دیگر تحمل حتی یک ثانیه دوری از او را نداشت.لباسهایش را پوشید،همان کت و شلواری که سالها پیش با او آنرا از یکی از بوتیک های میدان... خریده بود.به خودش در آینه نگاهی انداخت،چقدر صورتش شکسته شده بود و موهایش گویی سالها بود که فریاد می زد در سرازیری عمر حرکت می کنی!

سوییچ را چرخاند،از گل فروشی یک شاخه گل رز خرید و روی داشبورد گذاشت و به برق چشمان او به هنگام دیدن شاخه گل رز اندیشید و لبخندی طولانی زد.سیگاری روشن کرد،پیچ رادیو را چرخاند،مجری برنامه با هیجان هر چه تمامتر درباره جشن ازدواج دوهزار دانشجوی دانشگاه صحبت می کرد و از الطاف دولت در اهدای یک سفر حج به زوج های جوان!

رادیو را خاموش کرد.ازدواج!امضا!تعهد!لعنت به این جماعت!                                                            

ته سیگارش را از پنجره ماشین بیرون انداخت و پایش را هر چه بیشتر و بیشتر بر پدال گاز فشار آورد.ماشین با سرعت دیوانه واری پیچ و خم های جاده خارج از شهر را طی می کرد تا بالاخره عمارت آبی رنگ با آن حیاط پر از درخت های سر به فلک کشیده نارون و تبریزی در مقابلش نمایان شد.

نگهبان ورودی عمارت از مرد سوالهایی پرسید و بعد...

گل را از روی داشبورد برداشت،از ماشین پیاده شد،کتش را مرتب کرد،یکبار دیگر در آینه بغل ماشین به صورتش خیره شد،نه!هنوز هم می توانست سالهای سال با او زندگی کند!هنوز خیلی وقت داشت.

گل رز را در دستانش جا به جا کرد و پله های عمارت را یکی در میان طی نمود و وارد عمارت شد.خانمی بلند قد با صورتی استخوانی و عینکی ظریف بر چشم به استقبالش آمد.مرد لبخندی زد و گفت:آمدم آقای "ب " را ببینم!

زن بلند قد عینکش را جا به جا کرد و عمیق به چهره مرد خیره شد سپس لبخند زیبایی زد و با هیجان پرسید:شما آقای "الف" هستید؟

مرد از تعجب خشکش زد!

زن ادامه داد:می دانم که از سوالم متعجب شدید اما باید بگویم که شما یکی از مشهورترین افراد دراین عمارت هستید چون آقای "ب" هر روز از شما و خاطراتتان برای ما تعریف می کند به گونه ای که انگار همین دیروز یا همین چند لحظه پیش اتفاق افتاده است!

اشک از گوشه چشمان مرد بر گونه اش لغزید و گرمای آن قلبش را لرزاند.کت را از تنش بیرون آورد و شروع کرد به باز کردن دکمه های پیراهنش!

در این بین تعداد زیادی مرد وزن با لباسهای متحدالشکل به دور او حلقه زدند.مرد کت و پیراهنش را به دست زن داد و گفت:لطفا یک دست از این لباسها ـ و به لباسهای متحدالشکل اشاره کرد ـ به من بدهید!

زن که از این رفتار مرد تعجب کرده بود با حالتی تعلیق گونه گفت:آخر این لباسها!!

مرد توی حرف زن پرید و گفت:مگر نگفتید که همه این عمارت مرا می شناسند؟مگر نگفتید من یکی از مشهورترین این افراد محسوب می شوم؟مگر نگفتید که او هر روز و هر روز از من و خاطراتمان برای شما می گوید؟ پس لطفا یک دست از این لباسها به من بدهید چون می خواهم تا آخر عمر با او و در کنار او میهمان این عمارت باشم!

وسالها بعد،دو پیرمرد،در حالیکه روی نیمکت حیاط عمارتی آبی رنگ با درختان سر به فلک کشیده نارون و تبریزی دست در دست هم نشسته بودند،به تابلوی عمارتی می نگریستند که در آن هیچ کس آن دو را بخاطر عشق پاک و بی آلایشی که میانشان وجود داشت محکوم نمی کرد.تابلویی که بر روی آن نوشته شده بود "تیمارستان".

 

 

+نوشته شده توسط شبنم رضیئی | |

 

توی اتاق بغلی بود!درست همانجا٬روی میز کوچک وسط اتاق!دلش هوس سیگار کرد.بلند شد٬کتابش را

از کتابخانه برداشت٬لای یکی از صفحاتش یادداشت کوچکی دید٬ با دست خطی آشنا .دلش هوس

سیگارکرد!

"امروزه نجابت به مکانی بستگی دارد که شخص اولین فریادهای زندگی اش را در آنجا کشیده است..."

نه!شاید هم روی میز کوچک وسط اتاق نبود.بدون شک گذاشته بودش روی میز تحریر!

کتابش را بست.به نظرش دستخط هم آشنا نبود.دلش هوس سیگار کرد!

این موسیقی لعنتی عجب خلسه ی غریبی داشت:

"گوش کن

به آوای ریزش باران گوش کن

با هر قطره باران

تو درمی یابی

که بیشتر دوستت دارم..."

یادش آمد که روی میز تحریر هم نبود!دیروز٬درست لحظه ای که پرده ها را کنار زده بود٬تا احساسش

سهراب گونه هوایی بخورد...

شاید دست خط خودش بود!

چقدر این نجابت به نظرش مسخره می آمد!

اصلا چه لزومی داشت برای دوستت دارم ٬باران ببارد؟!؟

آخ که چقدر دلش هوس سیگار کرده بود...........................................

 

+نوشته شده توسط شبنم رضیئی | |

 

او (دوست دارم سرما بخورم) در پاسخ به (کلاویه بی صدا) نوشت :

" قطـارها همیشه به مقصد نمی رسند، در عین حال سفر با قطار دوست داشتنی ست و گاهی تماشای دخـتـرکان روستایی زیباروی شیرفروش در مسیر رسیدن به شهر ساحلی بالبک لذت بخش تر از گذراندن تعطیلات در آنجاست...
مرد روی نیمکت کنار ریل، در ایـسـتگاه راه آهن منتظر قطار بود،
این شاید یکی از مهم ترین سفرهای کاری اش به حساب می آمد،
سفر با قطار را دوست داشت، به خاطر همان دخترکان شیرفروش روستاهای اطراف مسیر.
قطار به ایسـتگاه رسید، مرد حرکتی نکرد، نگاهی به چمدانش انداخت،
مسافران همه سوار شدند، کسی در ایستگاه نماند،
آخرین اخطار از بلندگوی ایســتگاه به گوش رسید:
"از مسافران قطار مدرن و با امکانات ما به مقصد بالبک تقاضا می شود عجله کنند، در ضمن این قطار سریع السیر است و برای تماشای دخترکان شیرفروش توقف نخواهد داشت، البته پـنـجره ها به اندازه کافی بزرگ هستند که بتوانید لحظه ای تماشایشان کنید و دستی برایشان تکان دهید..."
مرد لبخندی زد، خودش را بیشتر بر روی نیمکــت رها نمود، دستش را داخل جیب داخلی پالتویش برد و سیگاری خارج کرد. گاهی باید از قطار جا ماند.
تا زمانی که قطار در دید بود در ایستگاه ماند، پس از آن بلند شد و از ایستگاه خارج شد."...

و دیگری (شب نوشت های من) ادامه داد:

..."قطار سوت زنان دور میشود ، مرد سیگاری بر لب می گذارد ...دست به جیب ...آن جیب...نگاه از قطار ِ پر دود بر میگیرد...مسافران ِ به مقصد رسیده سراسیمه در حرکتند...

کلافه رو بر می گرداند...آه ببخشید خانم!

ـ طوری نیست آقا در مقابل ِ یک نخ سیگار حاضرم فندکم را قرض بدهم!!!
ـ با کمال ِمیل ...!
.......قطار در دود محو می شود....."

ومن (سایه) آنرا به اتمام می رسانم:

..."و ساعاتی بعد، زن و مردی عریان، در حالی که در یکی از اتاق های هتل همان شهر بر روی تختی پوشیده از ملحفه های سفید و در هاله ای از دود سیگار به یکدیگر می تابنددر گوش هم زمزمه می کنند:"گاهی باید از قطار جا ماند..."!

 پی نوشت:باتشکر از (اسکولد) بخاطر نخستین جرقه های این مینیمال...

 

+نوشته شده توسط شبنم رضیئی | |

 

امتحان دشواری است

خسته شدم.

کاش با سوالهایت

تقلب هم می فرستادی!

اجازه بده کمی٬

فقط کمی٬

سرم را از روی برگه بلــــــــــــــــــــــــند کنم...

 

+نوشته شده توسط شبنم رضیئی | |

 

امروز با تو قهر می کنم!

با تو٬باتو بخاطر عدالتی که نداری!

بخاطر آنهایی که نیستند و من نبودنشان را باور ندارم.

بخاطر آنهایی که هستند و من بودنشان را درحیرتم!

دلم ترانه ای تازه از احمد شاملو می خواهد با صدای بغض گرفته فرهاد.

امروز با تو قهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر می کنم٬ بخاطر عدالتی که نداری...

+نوشته شده توسط شبنم رضیئی | |

 

ساعتی مقابل آینه به چهره خودم خیره شدم٬ به خطوطی که آرام آرام در زیر چشمهایم

و در مسیرگونه هایم و حتی شیارهای کنار لبم شکل گرفته بود ٬ آنوقت آرام دستم را

 به روی آینه کشیدم٬صاف بود و بی چین و شکن! لبخندی زدم ٬لبخندی از سر شوق

 که هنوز فرصت هست ٬تا بی نهایت عشق ٬ تا بی نهایت هم آغوشی ٬تا بی نهایت

 دوستت دارم ها ٬تا بی نهایت بی نهایت ها...

اشکهایم از سر شوق جاری شد. بی اختیاردستهایم را به گونه هایم کشیدم و آه...

 آینه صاف بود و چهره من زنگار روزگاربسته...

+نوشته شده توسط شبنم رضیئی | |

 

درست مثل پریدن از رو یه ارتفاع بلند ِ٬وقتی دستات رو باز می کنی و تمام انرژیت رو

میفرستی به سمت ِ نوک ِ انگشتای ِ پات و سعی می کنی خودت رو از روی زمین

بلند کنی و...

گفتم:"همش همین؟! "

خندید و گفت:"همش که نه ٬این فقط اولش ِ! تو بپر بقیه اش رو خودت می فهمی!

+نوشته شده توسط شبنم رضیئی | |

 

نقطه پایان را که گذاشت با صدای بلند گفت : "تمام می شود " .

نقطه درست همان جایی نشسته بود که باید می نشست.درست بعد از

جمله ی" تمام می شود ". منظورم تمام می شود نیست ! منظورم تمام

است که با می شود معنی پیدا می کند و نقطه را که می گذاری.......

می توانی جا به جایش کنی .نقطه را می گویم ! بگذاری اش بعد از "تمام "

تا "می شود " به دنبالش بیاید٬ آنوقت خودت را توی رختخواب جا به جا کنی

وبگویی خورشید از لا به لای پرده ها چقدر.......

یا اصلا نگذاری اش که وجود خارجی پیدا کند ٬ نقطه را می گویم ! بی خیال !

بدون نقطه هم می شود جمله را تمام کرد و "تمام می شود "

اما من مطمئن هستم که به او خیره می شوی ٬ منظورم همان نقطه است و

دلت می خواهد بیاید و بنشیند و به تو زُل بزند و بگوید : "تمام می شود " نقطه

 

پ.ن:با الهام از کتاب "حکایت عشقی بی شین بی قاف و بی نقطه "مصطفی مستور

+نوشته شده توسط شبنم رضیئی | |